تبلیغات
حماسه عشق - قاصدکی به سوی کربلا...
این داستان
قاصدکی به سوی کربلا...



اگه چند دقیقه وقت دارید حتما بخونید

دوستانی که خوندن خیلی خوششون اومد

گفتم تو وبلاگ بزارم
 
نیمه های شب
چراغ ها خاموش
کسی ارام ارام میزد روی پنجره
گفتم این وقت شب
در این سرمای پائیز
چه کسی است
پروانه ای که از سوز شب دلش گرمای اتاق را می طلبد
اما از کودکی از پروانه ها فراری بودم
صدا بیشتر شد
بلند شدم
رفتم کنار پنجره
دیدم قاصدی است
قاصدکی سفید
غیر از خدایم و غیر او هیچکس نیست
ارام درب را باز کردم
قاصدک انگار بسیار سردش بود
بدون اجازه ام سریع وارد شد
کمی که گذشت
نشست
بر روی دستم
نمیدانم چه شد
گوشه چشمانم خیس شد
شاید پیغام قاصدک همین تر شدن چشمانم بود
نمی دانم
حیف زبانش را نمیدانستم
ولی لب به دردل باز شد با او
قاصدک هم ارام
روی دستم نشسته بود و گوش می کرد
گفتم لااقل تو هی چیزی بگو
از روی دستم تکان خورد و بروی زمین افتاد
دلیل آن را هم نمیدانم
شاید زبانی نداشت خودش را برایم بروی زمین انداخت
بفهمم
میفهمد
دردهای دلم را
آن لحظه از صمیم قلب قاصدک را دوست میداشتم
اخر در این دنیا
هیچکس نمیفهمید حرفم را و دردهای دل شکسته ام را
شب شعری بود
خدا بود
من بودم
و قاصدک
کم کم خستگی بر چشمانم غالب شد
و آنها را بست
چشم از میهمان آن شب بر نمیداشتم
تا پلک هایم کاملا بسته شد
صدای اذن بیدارم کرد
سراسیمه این سو و آن سو میگشتم دنیال همان میهمان 1 شبه
همان قاصدک
اما دیگر نبود
یاد پنجره اتاق را باز کرده بود
و قاصدک رفته بود
دلم برایش خیلی تنگ است
از ان شب هر شبم به انتظار آمدنش کنار پنجره جایم هست
اما او نیست
اشک هست
اما هنوز که هنوز است او دیگر نیست

یک شب با خودم گفتم
شاید قاصدک پیغامم را برای یار بردست
لبخند روی لبانم نشست
در آن سرمای شب گرم شدم
حتی نام یار وجودت را گرم می کند
گفتم خدایا می شود
ان شب تو بودی من بودم و قاصدک
امشب تو هستی و من
خابم برده بود نفهمیدم چه شد
اما تو آن شب و هر شب هستی
برایم می گوئی رفتن آن قاصدک را
همین صحبت هایم بر سر سجاده با خدایم بود
که در سجده آخر روح از بدن رفته بود انگار
حالتی عجیب
شاید مکاشفه ای نه از جنس عالم خاکی
کربلا بود
شب اربعین
همه سیاه پوش
اما از نور
زمین و اسمان سیاه پوشیده بودند برای حضرت عشق
حسین بن علی
واقعا زیبا بود
در آن هوا میشد نفس کشید
همه برایم آشنا بودن
با اینکه شاید اولین دیدار بود
جنسشان آشنا بود
چشمانم میبارید
نه از دردهای روزگار
برای مصیبت عالم
شهادت حسین سرور شهیدان
برای عباس
برای رقیه
علی اکبر
قاسم
علی اصغر
خانوم فاطمه بنت الحسین
و یک یک شهیدان کربلا
دلم میسوخت برای عمه ام زیبب
و جد غریبم امام سجاد
در همین عزاداری ها
ناگهان دیدمش
من
او را
همان قاصدک میان گلدسته های حرم
چه زیبا بود رقصیدنش آن جا
روی تبل ها صدا می امد
همه جا گریه بود و ماتم
آه بود و عزا و غصه
اما همه ی انها شیرین
با خودم گفتم خدایا
قاصدک برای خود بود
پیغام آورده بود
برای حضرت عشق جدم حسین
پیغام دوری یار
مهدی زهرا
حضرت یارم
چشمانم غرق اشک بود آن لحظه
کنار حرم
زیر ان قبه
با دلم خواندم الله عجل لولیک الفرج
بحق جدی حسین (علیه اسلام)
صدای آمین ها می رسید به گوش
از تمام اطراف ها
آمینی که فرشته ها گویند
دعایش حتم هست مستجاب

اللهم عجل لولیک الفرج





طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: قاصدک،

تاریخ : چهارشنبه 12 آذر 1393 | 02:38 ق.ظ | نویسنده : طلبه سادات | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.