تبلیغات
حماسه عشق - عاشقی با طعم بندگی...
به نام خدای عشق
خدای حسین بن علی

یه مجموعه داستان میخام بنویسم
برای این روزای جوونا لازمه
با این شروع میکنم

داستان اول
عاشقی
با طعم بندگی

20140110225725ch-love-spells3.jpg

نیمه های شب بود
اشک امانم را بریده بود
عکسش درون دستم تر از اشک های چشمانم

کسی آمد
لباسش از نو

چشمان اشک الود نمی دیدش
گفتم که هستی

گفت فرشته ات
از سوی خدایت

نترسیدم فقط لب به پرسیدن گشودم

هق هق درون صدایم پیدا بود

دل شکسته وجودم کسی را می خاست

پرسیدم
راه چیست

گفت بندگی

پرسیدم بندگی چیست
گفت رضایت به رضای خدایت

پرسیدم لفافه نمیخواهم
درست حسابی بگو

گفت دردت چیست
گفتم نمی دانی؟؟

گفت می دانم تو چه می دانی؟؟
پرسیدم چه را؟؟

گفت رضایت خدایت
بیماری است یا درمان؟؟

سکوت دهانم را بست

قلبم فریاد می زد
گوشهایم نمیشنیدند

گفت تو که می دانی
دیگر چه میپرسی

گفتم سخت است سخت
راهی نیست؟؟ تبصره و ماده در این قانون بندگی

گفت دعا کن
دعا تقدیر را هم تغییر می دهد

از آن شب تا سحر اشک می ریزم
گفت دعای روزه دار مستجاب است

روزه میخواهم اما چگونه
روزه یعنی ایست بر دل

مهر بر لب

نقاب بر چشم

چگونه روزه گرفتن ، دیگر نباید او را ببینم
نباید به او فکر کنم
نباید دوستش بدارم

وگرنه روزه چیزی جز گرسنگی نیست
گفت
برای همین میگویم روزه داری کن

خدایا پاداش این روزه چیست؟؟
همه چیزم اوست

تمام وجودم پر شده از عطر سبزش

خندید گفت می گذرد
گفتم به اشک هایم می خندی

باز هم خندید

درون قلبم رنجشی از او پدید امد

ناگهان رفت

صدایش کردم بمان فرشته الان وقت عقوبت نیست
ببخش از رنجش

گفت
تو پس پرده چه میدانی؟؟

گفتم وظیفه؟
گفت نمی دانی؟؟

گفتم سخت است
گفت
سخت تر از جهاد جدت حسین؟؟
سخت تر از گلوی 6 ماهه؟؟
اسارت اهل بیت
مصیبت های شام؟؟

گفتم خیر

گفت
شاید امروز کربلایت اینجاست

همه چیزت را برای خدایت قربانی کن

گفتم به خودش قسم دوستش دارم

گفت خدایت را چه؟؟

گفتم بیش از هر دوست داشتنی

گفت بندگی کن بندگی
هوایت را دارد

بنده اش را تا به حال تنها گذاردست؟؟
گفتم خیر

گفت
دعا کن در دل شب در نماز شب

گفتم در قنوت نامش که میبرم وجودم میلرزد کم می آورم

گفت نگو نامش را بگو همانکه برای تو قربانی کرده ام خدای من

همه جا هست
سخت است

خدایا فقط دعا را دارم
دعا میکنم

دعا برای دادنش
نی برای گرفتنش

اما رضایتم بر رضایت توست و تسلیم بر امرت
خدائی کن که بنده ات
بنده ات
محتاج است بر خدائی ِ خدایی رحمن رحیم

خندید گفت بندگی کن بندگی

صدائی آمد
مؤذن اذان میگفت

ز اشک چشمانم وضو ساختم

گویا شب اول بی سحر باید روزه داری کنم

صدای مؤذن امشب برایم خاص بود

سجاده را از درون کمد پیدا کردم

ایستادم

گفتم خدایا الهی به امید تو

الله اکبر

love-story.jpg

پایان داستان اول.



طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: عاضقی با طعم بندگی،

تاریخ : شنبه 1 آذر 1393 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : طلبه سادات | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.